ذبيح الله صفا
1213
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
نام برآورد . خاندان او در عهد پادشاهان اخير صفوى در اصفهان اهميت و معروفيت بسيار داشت چنان كه نصرآبادى اهل آن خاندان را « از اجله و اعاظم سادات و در پاكى نسب و ظهور حسب كالشمس فى نصف النهار مشهور و معروف » شمرده است ، و بسبب همين اهميت خانوادگى بود كه بنابر بعضى از روايتها ميرزا جلال بدامادى شاه عباس برگزيده و مفتخر گشت . وى همچنانكه گفتم از اوان جوانى بمجالست با اهل ادب و بشاعرى پرداخت و با گويندگان و اهل ذوق و حال همنشينى آغاز كرد . چندى نيز شاگرد فصيحى شاعر معروف معاصر شاه عباس نخستين بود كه از سال 1031 بهمراه آن پادشاه از هرات باصفهان منتقل شده بود . پس قاعدة مىبايست شاگردى ميرزا جلال در محضر او مربوط ببعد از سال 1031 بوده باشد . اسير مرتبهء والاى استاد خود را در سخنورى بدينگونه نشان داده است : آنان كه مست فيض بهارند چون اسير * تهجرعهيى ز جام فصيحى كشيدهاند مقام بلند اجتماعى ميرزا جلال و انتسابش بخاندان شاهى و ذوق ادبى و هنرى وى مايهء آن بود كه محفل او محل اجتماع اهل ادب و سخنورى گردد و بزرگانى چون كليم و صائب ويرا در سخنان خود بستايند . مثلا كليم كاشانى مىگفت : ميرزاى ما جلال الدين بس است * از سخنسنجان طلبكار سخن راستى طبعش استاد منست * كج نهم بر فرق دستار سخن ولى نبايد پنداشت كه كليم اين سخن را دنبال معاشرت با ميرزا يا براى خوشآمد حضورى او گفته باشد چه در مدتى كه كليم در ايران بسر مىبرد و حتى در بازگشت از نخستين سفر هند ( 1028 ه ) هنوز ميرزا جلالزاده نشده و در پايان اقامت دوسالهء آن استاد در عراق سنش از يك سال تجاوز نكرده بود . پس گفتار كليم دربارهء ميرزا جلال و « طلبكارى سخن » آن سخنور مربوطست بدومين دورهء اقامتش در هند و نزديكيهاى مرگ كليم ( 1061 يا 1062 ه ) . اما معاشرت و مراودهء ميرزا صائب ( م 1081 ه ) و ميرزا جلال خالى از